تبليغاتX
بنام او
 
 
سعدی چه زیبا گفت:

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که تا خفته نماند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط مارال  | 
Bu Yəmənin qeyri-adi təbiətidir. Bu ağaclar yalnız Yəmən torpaqlarında bitir (yəni endemikdir).Ağacların güclü kökləri və köklərin uclarında yerləşən hüceyrələrin hazırladığı duzlar daş və kəskləri yarıb torpağın alt qatlarına getməyə imkan verir. Və nəticsi :
1.
Bu ağaclar harda bitir?

2.
Bu ağaclar harda bitir?

3.
Bu ağaclar harda bitir?

4.
Bu ağaclar harda bitir?

5.
Bu ağaclar harda bitir?

6.
Bu ağaclar harda bitir?

7.
Bu ağaclar harda bitir?

8.
Bu ağaclar harda bitir?
  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:44  توسط مارال  | 

نفرتم را بر یخ می نویسم
 
_____________________
_____________________

وداع
 گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .
 مارکز  بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است  . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد .
 که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است
.مارکز  هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد
__________________________________________
"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست
 
.
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬
 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی .
 
هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم
از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .



اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.
 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.



خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و
 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.



روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .
 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.



خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه
 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،
 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .



اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند
 
 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند
!



به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬
بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
 
 
 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد
٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
 
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است
او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد
 
 .
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:11  توسط مارال  | 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:17  توسط مارال  | 

آناتومی بخشش

وقتي از کسي متنفر مي شويد، به او اجازه مي دهيد به شما آسيب برساند و کنترل زندگيتان را در دست گيرد.
خطاکاران مثل انسانهاي پست و تبه کار داستان ها مي مانند.
تنفر ما از رفتار ديگران، ناراحتي و آشفتگي دروني ما را نشان ميدهد.
همه انسانها جايي هستند که بايد باشند و فقط از آن مي توانند درس بگيرند

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:31  توسط مارال  | 

ارتباطات سالم و موثر 


يکی از مشکلاتی که ما انسانها و به خصوص ما ايرانيها داريم اين هست که در برقراری ارتباط های سالم و بدون تنش بسيار فلج هستيم و نميتونيم با افراد مختلف و مخالف! درست و دوستانه برخورد کنيم ، کافی هست يک نگاهی به همين بحث ها و گفتگو هايی که در وبلاگ ها ،بدون توجه به موضوع بحث(اعم از فلسفی و دينی و سياسی و هنری و..)،انجام ميشه بندازيم تا روح انسان ستيزی و بدست اوردن پيروزی به هر قيمتی رو مشاهده کنيم ، ادم ياد اون ضرب المثل لاتينی می افته که ميگه ((انسان گرگ انسان است)) شايد اگر درست صحبت کردن و بحث کردن رو بهتر و فنی تر بلد بوديم و به ديگران هم ياد ميداديم بسيار جلوتر از الان بوديم ، نميخوام خودمو از بقيه جدا کنم ،منم مثل بقيه هم سالان و هم وطنانم دچار همين مشکل هستم و گاهی اوقات برخورد درست و مناسب رو فراموش ميکنم برای همين يه سری مواردی رو که هم خوندم و هم به تجربه بهم ثابت شده لازم ديدم اينجا بنويسم که حداقل خودم فراموش نکنم و يادم بمونه ، اگر ديديد مفيد هست شما هم فراموش نکنيد!
در برقراری ارتباط حتی اگر بسيار ماهر باشيد ممکن هست موانعی پيش بياييد که مهمترين اونها به قرار زير هست:
۱- وجود تفاوت در افراد : مردم در سطوح دانش و مهارتهای ارتباطی و ديدگاههای فرهنگی متفاوت هستند ، اونها همچنين پيش زمينه ها و چهارچوبهای ارجاعی متفاوتی دارند
۲- بی طاقتی و ناشکيبايی:افراد معمولا به طرف نتيجه پيام پرش ميکنند! اونها اغلب سريعتر از اونچه ميشنوند فکر ميکنند و تصور ميکنند انچه را که گوينده خواهند گفت ميدانند
۳-برخورد گزينشی:مردم اونچه را که بخواهند بشنوند،ميشنوند.اونها همچنين دوست دارند که انچه را که ميشنوند در جهت تحکيم باورهايشان باشد
۴-منفی بودن:گاهی افراد طعنه زن و مغرور هستند،انها ممکن هست مسائل شخصی را بگيرند و ديگران را بوسيله ان عصبانی کنند
۵-درک کليشه ای: ادراک قالبی و همه ادمها را در طبقات و دسته های مختلف مشخص،قرار دادن
۶-ممکن هست انسان به طور ناخود اگاه انچه که برايش تهديد کننده و ناخوشايند است را ناديده بگيرد
۷-تاثير تجربيات و اموخته های قبلی در ادراک موثرند
۸-خطای هاله ای:هرگاه يک خصوصيت،ساير خصوصيتها را تحت الشعاع قرار دهد و به علت وجود يک نکته منفی يا مثبت ساير وجوه ناديده گرفته شود،خطای هاله ای صورت گرفته است
برای ارتباط موثرتر و قوی تر وسالم تر بايد ارتباطات خودمون رو مديريت کنيم و مهمترين مواردش به شرح زير هست
۱- درباره نيازها و علاقه های ديگران شناخت پيدا کنيد، نيازها و ديدگاههايشان را در نظر بگيريد و اجازه دهيد ديگران خودشان را ازادانه بيان کنند
۲-به مشکل يورش اوريد نه به فرد ، وقتتان را به خاطر خصومت های شخصی تلف نکنيد،کاری کنيد که ديگران احساس خوبی داشته باشند ، از سرزنش فرد پرهيز کنيد
۳-احترام بگذاريد و احترام ببينيد،با ملاحظه و دوستانه رفتار کنيد و خودتان راجای ديگران بگذاريد
۴-رک و شفاف باشيد و عقايد و احساسات خود را با ديگران تقسيم کنيد ، به ارتباطات غير کلامی توجه کنيد،به روشنی صحبت کنيد و کلماتی را انتخاب کنيد که برای شنوندگان شما مفهوم داشته باشد،از کلی گويی پرهيز کنيد
۵-در گوش کردن مهارت پيدا کنيد،گوش کردن به ما کمک ميکند تا به ديگران نشان دهيم که يه عقايد انها احترام ميگذاريم،گوش کردن سه گام بزرگ دارد:نخست تمرکز ذهنی روی کلام گوينده دوم استفاده از زبان بدنی برای نشان دادن توجه و علاقه،سوم انعکاس کلامی و پاسخ به انچه که گوينده ميگويد و احساس ميکند
۶-هيجاناتتان را کنترل کنيد،باطرفتان بحث ذهنی نکنيد از جهش به طرف((نتيجه))و يا گرفتن حالت تدافعی پرهيز کنيد
۷-برای روشن شدن موضوع سوال کنيد،از شخص مقابلتان دعوت کنيد تا جزئيات بيشتری را ارائه دهد يا عقايد جديدش را بگويد،پيام خود را به دور از ابهام و به طور کامل بيان کنيد
۸-در مسير بمانيد و نگذاريد طرفتان از موضوع دور شود،زمان را مديريت کنيد ،اگر به نظر ميرسد بحث به بيراهه ميرود جلوی ان را بگيريد و در نظر داشته باشيد که بحث وصحبت بايد به موقع جمع و جور شود
۹-پيامی را که ميدهيد خالی از تهديد و اجبار باشد،برای عقايد خود دليل و مدرک و سند بياوريد و به جمله ((ديگران ميگويند)) استناد نکنيد
۱۰-برای اثبات عقيده و نظر خود اقدام به جعل امار و ارقام و اطلاعات نکنيد، توجه داشته باشيد که کلمات و معنا و مفهوم ان و طرز قرار گرفتن واژه هادر هر فرهنگ معنای ويژه ای را منتقل ميکند،هنگام برقراری ارتباط سعی کنيد از معانی و کلماتی استفاده کنيد که از مفهوم ان در فرهنگ شخص مقابل اگاه باشيد
۱۱- از ارزيابی پرهيز کنيد،از قضاوتهای عجولانه مبتنی بر عوامل سطحی و ظاهری دوری کنيد و بين واقعيتها و نظريه ها تفاوت قائل شويد
يکی ديگر از مهارتهای مهم ديگر ، دادن و دريافت بازخوردهای سازنده است،مهارتهای بازخوردی خوب برای ايجاد توافقميان افراد ضروری است و برای اين کار ميتوانيد کارهای زير را انجام دهيد:
۱-اغراق نکنيد،دقيق باشيد و مطلقا از کلماتی مثل هميشه و هرگز استفاده نکنيد
۲-قضاوت نکنيد،شخصی را که با او صحبت ميکنيد با ديگران مقايسه نکنيد
۳-اول از خود صحبت کنيد ،جمله ها را با من شروع کنيد تا با تو
۴-يک نفس عميق بکشيد و قبل از پاسخ دادن خود را ارام کنيد
۵-به دقت گوش کنيد صحبت را قطع نکنيد
۶-به منظور روشن شدن موضوع درخواست مثالهای خاص داشته باشيد
۷-نکات و موارد اشتباه خود را تصديق کنيد

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:14  توسط مارال  | 
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشی هایش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.

1- یگانه عملی که در زندگی انسان را به هدفش میرساند، انجام وظیفه است.


2- وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود.


3- میخواهی به شخصیت واقعی یک انسان پی ببری ؟ پس به او قدرت بده !


4- منطقی و صادقانه برخورد کردن در همه مراحل شرط اصلی موفقیت است.


5- اگر پنجاه میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند آن چیز همچنان احمقانه است !


6- آدمها باتجربه هیچوقت برگ برنده هاشون رو چند بار رو نمیکن .


7- رحم کنید تا به شما رحم شود.


8- یک ذرّه، به کوچکی و سبکی یک الکترون، می‌تواند مسیری ایجاد کند که با چشم دیده می‌شود؛ فقط لازم است که بار داشته‌باشد.
و...

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:37  توسط مارال  | 
نامه اي از ويكتور هوگو ...


قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

 


و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو

 

 
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:16  توسط مارال  | 

 

 

 

 

سال نو مبارک

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:57  توسط مارال  | 
 لبخند
 
بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .                                                                                                                                                                                                   
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.                  
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي   بدون حسابگري   لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .   زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." 
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.  
  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:45  توسط مارال  | 

گفتگوهای کودکانه با خدا

   
خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی
 
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری
 
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی
 
خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر
 عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان
 
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين
 
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
 
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا
 
خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
 
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان
 
 
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
 
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که آ« نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ آ» اگر اين طور باشد،
 من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
 
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
 
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند.
 به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)
 
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس
 
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
دنی
 
خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
 
خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
 
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت
 
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
 
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا
 
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
 
خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.
 بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
 
خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند آ« تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي آ» اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون
 بودم همين کارو می‌کردم.
ادی
 
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه
 الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز
 
خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی،
 ديدم، معرکه بود.
اجين

 

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط مارال  | 
بزرگی میگوید:

حرفی را بزن که بتوانی آن را بنویسی

چیزی را بنویس که بتوانی آنرا امضا کنی

چیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی

امیدوارم شما عزیزان نیز اینگونه عمل کنید.

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط مارال  | 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
 
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم 
  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:57  توسط مارال  | 
نامه ي ابراهام لينکن به آموزگار فرزندش ( من از این نامه خیلی خوشم میاد )

او بايد بداند که همه ي مردم عادل و همه ي آن ها صادق نيستند . اما به فرزندم بياموزيد که به ازاي هر شياد ، انسان هاي صديق هم وجود دارند . به او بگوييد که به ازاي هر سياست مدار خودخواه ، رهبر با همتي هم وجود دارد، به او بيموزيد که در ازاي هر دشمن دوستي هم است . مي دانم که وقت مي گيرد ؛ اما به او بياموزيد که اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کاسبي کند ، بهتر از آن است که جايي روي زمين پنج دلار پيدا کند . به او بياموزيد که از باختن پند گيرد و از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را ياداور شويد . اگر مي توانيد به او نقش مهم کتاب را در زندگي آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان ، به گل هاي درون باغچه ، به زنبور هايي که در هوا پرواز مي کنند ، دقيق شود . به فرزندم بياموزيد که در مدرسه بهتر است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به او فرا دهبد که با ملايم ها ملايم و با گردن کشان گردن کش باشد . به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند . به او ياد دهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سپس سخن درست را انتخاب نمايد . ارزش هاي زندگي را به فرزندم آموزش دهيد . به او ياد دهيد که در اوج اندوه تبسم را با خود به همراه داشته باشد . به او بگوييد که در اشک ريختن خجالتي وجود ندارد . به او بياموزيد که براي عقل و شعورش مي تواند قيمت بگذارد اما براي دل قيمت گذاري بي معنا است . به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند ، پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در کار تدريس به فرزندم ، ملايمت به خرج دهيد اما از او يک نازک نارنجي و نازپرورده نسازيد . بگذاريد او شجاع باشد . به او بياموزيد که به مردم اعتقاد داشته باشد . توقع زيادي است ؛ اما ببينيد چه کار مي تواتنيد بکنيد .
  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:48  توسط مارال  | 
تاریک ترین وقت شب، قبل از طلوع آفتاب میباشد.
  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:38  توسط مارال  | 
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                          هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

                                    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

امروز از همه دوستانی که این وبلاگ میخوانند سئوالی دارم؟

تا حالا چیزی راجع به معامله با خدا  شنیدید؟ چند روز پیش که من از مسئله ای خیلی ناراحت بودم دوستی به من پیشنهاد کرد که " از حق خودت بگذر و بسپار به خدا تا خدا هم از تقصیرات تو بگذرد" شما ها نظرتون چیه ٌْ، من موافقم چون فقط خداست که از حقیقت تمام موضوعات و دل بنده هاش خبر داره.

خدایا به امیدت........

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:52  توسط مارال  | 

بنام خدا

خدايا به‏تو پناه مى‏برم. خدايا به‏سوى تو مى‏آيم. خدايا بدبختم. خدايا مى‏سوزم. خدايا قلبم در حال تركيدن است. خدايا رنج مى‏برم. خدايا جهان به نظرم تيره و تار شده است. خدايا بيچاره شده‏ام. خدايا عشق حتى عشق محبوب‏ترين كسانم مكدر شده است. خدايا بدبختم. خدايا، آسمان آمال و آرزوهايم تيره و كدر شده است، به‏تو پناه مى‏برم و دست يارى به‏سوى تو دراز مى‏كنم، تو كمكم كن، نجاتم ده، تسكينم بخش، به‏قلب دردمندم آرامش ده، جز تو كسى را ندارم و راستى جز تو كسى را ندارم. نمى‏توانم (به) هيچ‏كس اطمينان كنم، نمى‏توانم به امّيد هيچ‏كس زنده بمانم. دلم از همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنيا رنج مى‏برم. خسته‏ام، كوفته‏ام، پژمرده و دل‏مرده‏ام. با آن‏كه همه مرا خوشبخت تصور مى‏كنند. با آن كه به‏سوى مهم‏ترين مأموريت‏ها مى‏روم. با اين‏كه بايد شاد و خندان باشم. ولى چقدر افسرده و محزونم. حزن و اندوه قلبم را مى‏فشرد حتى نمى‏توانم گريه كنم، آه بكشم. نزديك است خفه شوم. خدايا به‏تو پناه مى‏برم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تويى كه در چنين شرايطى مى‏توانى كمكم كنى، من به‏سوى تو مى‏آيم. من به كمك تو محتاجم و هيچ‏كس جز تو قادر نيست كه گره مرا بگشايد.
از دست نوشته هاي شهيد چمران

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:7  توسط مارال  | 
 بگذاريد و بگذريد ...

      ببينيد و دل مبنديد ...

               چشم بياندازيد و دل مبازيد

                         که بايد   گذاشت و گذشت ....

                                                                         امام علي (ع)

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:38  توسط مارال  | 
اي بخشنده مهربان  ...

 

ای آنکه از پشت حجابهای غیب بر پيدا و پنهان ما آگاهی

 

و در ماورای نور و ظلمت اسرار نا گفته را می شنوی

 

و ارتعاش اندیشه را در پرده های لطیف مغز می بینی


ترا به یگانگی و عظمت میشناسم

 

و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی بر خاک می گذارم.


ترا با دیدگان بینا نمی بینند ، ولی نادیده ات نیز نمی انگارند.

 

فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق می افروزد ،

 

اماجلوه دلبری تو از چشم انداز مستور است.


دستگاه خداوندی تو آنچنان بلند است

 

که پرواز اندیشه از پیرامون آن محال باشد ،

 

ولی دست دل نواز و مهربان تو در اعماق دریاها و خمیدگی دره ها

 

کوچکترین و پست ترین ذرات موجود را مشمول نوازش و مهربانی خود قرار میدهد.


خداوندا

 

 نه آن بلندی پر اوج و پنجه های ضعیف ؛

 

 دست ما را از دامن لطف تو کوتاه میسازد

 

و نه این رحمت عمیق و پهناور پایه عرش الوهیت تو را فرو می آورد.


در فرازی که از فرود جدا نیست ، خانه داری

 

و با دور ترین فاصله از نزدیکترین نزدیکان با جان ماهم خانه و همسایه ایی.


حکیم خردمند ؛ ترا می شناسد ،

 

ولی از حقیقت وجود و اسرار الوهیت تو آگاه نیست.

 

بدو عصائی چوبین بخشیده اند تا استدلال کند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد

.
اما آن شاهپر بلند پرواز ویژه پروانگان عشق باشد

 

که تا سرحد جلال تو بال زنند و در گرادگرد شمع حقیقت بگردند

 

و یک لحظه سراسیمه سر تسلیم شعله وصال گشته

 

در امواج بیکران نور و هستی شخصیت خود را محو سازند

 

و پرتو آسا بخورشید بی زوال وحدت باز گردند.


ای پروردگار بزرگ ، هنگامی که شب فرا می رسد

 

و از گریبان خون آلوده شفق عفریت ظلمت سر بیرون میکشد ،

 

ترا سپاس میگزارم و ترا میستایم.


در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد ،

 

بیاد تو هستم و ترا می پرستم.

 

هر آن ستاره فروزنده که از گوشه چادر شب رنگ سپهر

 

 یک دم آشکار و یک دم نهان میشود و دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذاب تر جلوه میدهد

 

از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم.


همه جمال تو می بینم ، چون دیدگانم بروی جهان باز شود ،

 

و از پای تا بسر یک پاره قلب مینمایم که عاشقانه با تو راز گویم.


از هر در که سخن گویند ، فرسوده شوم،

 

ولی همینکه نوبت بحدیث تو افتد،نشاطی از نو گرفته و داستان را از سر آغاز کنم.


ترا میستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمت بر ما بسیار ببارد


و در این موفقیت نعمت تو تکمیل گردد.


با این ستایش جان خود را پیشگاه غزت تو تسلیم میسازم

 

و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه میجویم.

(((مرا بتوانگری خویش نیازمند کن،اما از توانگران بی نیاز ساز)))


(((تو راه بنمای تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم )))

 

خدا میدونم که حرفامو میشنوی .................

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:23  توسط مارال  | 

Work is like that.............

There are 2 people always next to you:

1 - The (Manager), smiling pleasantly to hide evil intentions!

2 - The (Team Leader), busy figuring out what work to dump on you next.....

And, there's YOU, who struggles with it all!
The perfect picture is given below

 

Team leader                               YOU                                Manager

  نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:58  توسط مارال  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM